تبليغاتX
آنـ ـروزیـ ـکه دستآن خدآ مرا مے نوشت...

آنـ ـروزیـ ـکه دستآن خدآ مرا مے نوشت...
!!چه بیهوده است که بنشینی و بنویسی، وقتی نایستاده ای تا زندگی کنی!!
آخرین بار
ن : زی زی ت : جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 ز : 17:10 | +

می خوام خدا رو احساس کنم... بدون چیزی که اسمشو نمی دونم چی بذارم و بگمش.

از یزد متنفرم! از یزد و چیزایی که باعث شد من به اونجا برسم.

از خودم بدم میاد.

از آدمایی که اونجا جام گذاشتن بدم میاد.

از آدمایی که یه جایی کنج خاطره هام جا خوش کردن و دارن خاک می خورن بدم میاد.

از دوستام و دنیاشون که خلاصه شده تو وبلاگاشون و وبلاگایی که شده جایی واسه نیش و کنایه هاشون بدم میاد.

از این جا از خودم از تو بدم میاد.

از خدا فقط یه رفیق ابدی خواستم که تنهام نذاره با کلمه های سنگینش، که لهم نکنه زیر فکرای کثیفش، قید اعتمادمو نزنه به نفع... به نفع چی؟ چه منفعتی داره برای آدما که بهت بفهمونن که اعتمادتو هیچی حساب نمی کنن و واسه خودشون فلسفه بافی می کنن و...

این جا شده دنیای کوچیکیای آدما. از وبلاگ بدم اومده. ازش بیزارم.

بغض می کنم وقتی صفحه های بقیه رو باز می کنم. اشکام میان پایین و گاهی با خودم فکر می کنم کجای دنیا رو می خوان بگیرن این گریه کردنا؟

خسته ام... همه به سلامت!


-- هیچ انتظاری از کسی ندارم! و این نشانه ی قدرت من نیست...

مسئله، ... ... ... خستگی از اعتمادهای شکسته است!!


.:: ::.


با شما هستم آقا… حواس من پیش شما جا مانده…
ن : زی زی ت : چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ز : 17:55 | +

می‌دانید آقا… اصلا این زندگی باید یکی را داشته باشد مثل شما… یکی که از سر این زندگی زیاد باشد… اصلا می‌دانید باید ته ِ همه ی تنهایی‌های دنیا ختم بشود به یکی مثل شما… که آدم را از غریبی این همه سال بگیرد… یکی مثل شما، بنشیند رو به رویت، دلت هوایی شود…

باید یکی باشد که وقتی نباشد، دلشوره بگیری… یکی باید باشد مثل شما، چندصد کیلومتر بالاتر، که تو از چندصد کیلومتر پایین‌ترحتی، بوی عطرش که آمد دستت را حایل کنی به آفتاب، روی پنجه‌هایت بلند شوی که شاید خودش باشد…

مثل شمایی باید باشد که نبودنش بشود دلیل تمام خوش نگذشتن‌ های دنیا … نه مهمانی نه سفر…  آرام نگیرد دلت وقتی نیست… یکی باید باشد که از دلتنگی نبودنش شب به شب بغض کنی و بالشت را خیس کنی…

عکسش را قاب کنی بگذاری توی مسیر نگاهت باشد هر روز… یکی باید باشد قاب عکسش را بگذاری این‌جا، هی دلت ضعف برود و نباشد…

چشم‌هایش میخکوبت کند به زندگی… دست‌هایش کوکت کند به دنیا!

میدانید آقا... یکی باید باشد بشود دلیل لذت بردنت از باران… یکی مثل شما که بگوید “چتر بیاور، اینجا باران است” …

یکی که نبودنش بشود دلیل غمباد عصرهای جمعه!

نفس هایش تنها دلیل نفس کشیدنت بشود آنقدر که نفست بند بیاید… صدایش را سَر بکشی… یکی باید باشد چشم‌هایت را که ببندی بیاید و بی‌خوابت کند…

یکی که با صدایش هول کنی، دست و پایت را گم کنی و حواست را ببرد… دلت تاب ِ سینه را نیاورد و آشوب باشد…

یکی مثل شما، که غرق فکرش باشی و نفهمی چقدر از مسیر را خلاف رفته‌ای، که ماشین‌های مخالف، سرشان را بیرون بیاورند و بگویند: “هوووی! چته خانم؟ عاشقی؟”

اصلا یکی باید باشد که وقتی می‏گویند “هوووی ” بعدش کِیف کنی…

یکی که تمام سنگ‌فرش پیاده رو‌های شهر را، به خاطرش گز کنی و تَه نداشته باشد شهر…

یکی مثل شما که تب کنی نبودنش را و هذیان بگویی و هیچ کس نفهمد چرا…

اصلا این زندگی که زندگی نیست اگر شما نباشید آقا…


-- متن از من نیست اما از دل بنده حقیر بر میاد...


.:: ::.